بهار

      گفتم بهار؟
  • خنده زد و گفت
    ای دریغ
    دیگر بهار رفته نمی آید
    گفتم پرنده؟
    گفت اینجا پرنده نیست
    اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
    گفتم
    درون چشم تو دیگر؟
    گفت دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست
    اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست

                                 "حميد مصدق"

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

هر نسيمي كه نصيب از گل و باران ببرد
مي تواند خبر از مصر به كنعان ببرد
 آه از عشق كه يك مرتبه تصميم گرفت:
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 واي بر تلخي فرجام رعيت پسری
كه بخواهد دلي از دختر يك خان ببرد
 ماهرویی دل من برده و ترسم اين است
سرمه بر چشم كشد، زيره به كرمان ببرد
 دودلم اينكه بيايد من معمولي را
سر و سامان بدهد يا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه كه از درد به خود ميپيچد
ناگزير است لبي تا لب قليان ببرد
 شعر كوتاه ولي حرف به اندازه ی كوه
بايد اين قائله را "آه" به پايان ببرد
 شب به شب قوچي ازين دهكده كم خواهد شد
ماده گرگي دل اگر از سگ چوپان ببرد

                      "حامد عسکری"


«فرهاد» به روایت «فرهاد»! (گفتگوی پانته آ بهرامی با فرهادِ مهراد، در آلمان)

«فرهاد» به روایت «فرهاد»! (گفتگوی پانته آ بهرامی با فرهادِ مهراد، در آلمان)

farhad

» برای بیننده هایی که به هر حال با شما جدیدن آشنا شده اند و نسل جدیدِ بعد از انقلاب، بگید که کار موسیقی رو چه جوری آغاز کردید. راجع به این صحبت کنید که اساسن کارِ موسیقی رو چه جوری آغاز کردید. آیا هیچ تعلیمی دیدید تو این رابطه؟

ادامه نوشته

من به باغ گل سرخ       ( ه - الف سایه  )

در گشودند به باغ گل سرخ
و من دل شده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
ادامه نوشته

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)          زندگی

                                    چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی       در این خراب ریخته

ادامه نوشته